۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

ماترياليسم تاريخي چيست

آتولفو ريرا

م. مرادي


ماترياليسم تاريخي ابزار اساسي ماركسيسم است. عليرغم اسم اش تنها به فهم گذشته، چرايي و چگونگي توالي انواع مختلف جوامعي كه بشر تا كنو ن به خود ديده، نمي پردازد. ماترياليسم تاريخي فهم نيروهاي موجود اجتماعي، اينكه از كجا سرچشمه مي گيرند و بيانگر چه چيز هستند را ممكن مي كند.

ماترياليسم تاريخي ابزاري اساسي ست براي فهم گذشته، حال وآينده ي بشر، و اين همه با هدف پيشبرد حركتي مفيد، و تحت تاثير قرار دادن حال و آينده با عملي انقلابي ست. پس اين نوشته مربوط به يك تئوري"خالص" نيست. وجه عيني و پراتيك ماترياليسم تاريخي(عمل انقلابي ما، وظايفمان و غيره) بديهي و روشن است و در انتهاي اين نوشته از آنها خواهيم گفت. چرا كه ماركسيسم، مخصوصا از ديد ماترياليسم تاريخي توسط وحدت بين تئوري و عمل شناخته ميشود."تفكر ماركسيستي فقط تفكر معطوف به عمل نيست. تئوري عمل است. تفكر در باره ي پراكسيس است، يعني ممكن و ناممكن. (...) تفكر انتقادي تنها با عمل پراتيك انقلابي معنا خواهد داشت. تفكر انتقادي در عمل زيستن"(1)

1- در يافت هاي متفاوت از تاريخ

پيش از ماركس و زمانه ي او چهار دريافت متفاوت از تاريخ در تاريخ وجود داشت( ما در اينجا به برداشت هاي ديگر نمي پردازيم؛ به عنوان مثال در يافت نژادپرستانه كه تاريخ را از دريچه ي برتري و پستي خيالي نژادها توضيح مي دهد. يا ليبراليسم كه تمام تاريخ را به عمل نخبه ها –كارفرماها، مديران يا رهبران- ارجاع مي دهد)

آ- دريافت تئولوژيك از تاريخ

بشر از آغاز پيدايش اش به دنبال نفسير و دادن معنا به وقايعي بود كه در اطرافش اتفاق مي افتاد. انسان بدوي براي هر كدام از عناصر طبيعت(مانند ماه، آتش، باد وغيره) نيروي ويژه اي قائل بود.

اين نخستين شكل توضيح جهان انيميسم يا جان بخشي خوانده مي شود. و از اين دريافتي زاده مي شود، كه تمام تاريخ بشر را تظاهر خواست يك يا چند خدا( يا موجوداتي فراطبيعي) مي داند. مسيحيت با گسترش هژموني اش، دريافت خود از تاريخ را تحميل كرد. در نظر سنت اگوستين(قرن پنجم)، اين خداوند است كه سرنوشت تمام بشريت را اداره مي كند؛ جنگ ها، قحطي ها، امپراطوري هايي كه بنا مي شوند و از بين مي روند، همه توسط مشيت الهي اداره مي شوند. تاريخ انسانها تنها يك هدف دارد. و آن تضمين" حاكميت مسيحيت و عظمت خداوند" روي زمين است! اينچنين بشر تنها ابژه اي است در دستان نيروهاي فراطبيعي و سوژه ي تاريخي خداوند است. او هم "بازيگر" و هم "كارگردان" تاريخ است.

بوست(قرن هفتم)، اين مفهوم را با در نظر گرفتن عوامل تاريخي و يا طبيعي بشري كمي تغيير مي دهد. ولي در نظر او اين عوامل در نسبت با سرچشمه و غايت مندي تاريخ كه تحت حاكميت خواست خداوند قرار دارد، ثانوي هستند.

اين درك از تاريخ كه تكامل تاريخي را بوسيله خواست و عمل مستقيم و غيرمستقيم يك يا چند نماينده ي الهي و فراطبيعي توضيح مي دهد، دريافت تئولوژيك از تاريخ ناميده مي شود.

2-مفهوم ايده آليستي تاريخ

دريافت تئولوژيك تا چند قرن پابرجا بود. تا اينكه از سده ي هفدهم با ظهور بورژوازي مفهوم جديدي پديدار شد. با كنار گذاشتن دخالت خداوند در تاريخ مادي انسان ها، ولترو بيشتر فيلسوفان عصر روشنگري، رويدادهاي تاريخي و تكامل تاريخي را بوسيله ي تكامل عقايد(افكار)، اخلاقيات و آداب و رسومي كه در دوره ي تاريخي مشخصي برتري دارد توضيح مي دهند. و اينچنين، در نظر ولتر،علت سقوط امپراطوري رم مجازات الهي نبود، بلكه عقايد و آداب و رسوم زمانه و همچنين مذهب مسيحيت بود كه مانع مقاومت مفيد در برابر حمله ي بربرها شد. فيلسوفان ديگري مانند هولباخ و هلوتيوس، عليرغم تفسير ماترياليستي شان از طبيعت ( كه در ان دخالت ايده، يا خداوند را كنار مي گذاشتند)، به همان اندازه ايده آليست بودند. در نظر انها با توجه به هوش و خصوصيات عقلاني روشنفكران و متفكران مي توان تكامل تاريخ را توضيح داد.

به اين ترتيب همه ي مفاهيم شرح داده شده را مي توان اينطور خلاصه كرد: تاريخ در دوره هاي مختلف اش را مي توان با افكار انسان ها، عقايدشان، مذهب شان و توانايي يا ناتواني انها در انديشيدن توضيح داد.

ج- در يافت غايت شناختي از تاريخ

نقطه ي اوج دريافت ايده آليستي از تاريخ با فلسفه ي هگل است (قرن نوزده). براي هگل، واقعيت مادي چيزي جز بازتاب ذهن انسان ها كه آن را "ايده" يا روح" مي نامد، نيست. اين "روح جهاني" بيان غير مادي تفكر يا عقل انساني ست. بنا بر اين دريافت از تاريخ،روح و واقعيت، در اصل، از هم جدا هستند. در جريان تاريخ، به شكلي خطي و پيش رونده، آدمي در وحدت هر چه تنگ تر ذهن و واقعيت قرار مي گيرد. و اين پيش روي تاريخي تنها به توسط تكامل ذهن امكان پذير است. اينچنين براي هگل، سوژه ي تاريخ سوژه اي متعالي، روح (يا عقل) است كه به تدريج به هستي خود آگاه مي شود. در نظر هگل، اين نوع آزادي اي كه در هر دوره ي تاريخي وجود دارد است كه فرايند پيشرفت روح را به ما نشان مي دهد. ولي اين دريافت از آزادي، خود را در آزادي ذهن، يا همان روح بشري نشان مي دهد و نه در واقعيت عيني انسان ها.

برخلاف ايده آليست هاي كلاسيك، تاريخ و تكامل آن، كه تحت سيطره ي عقل قرار دارد، غايتي دارد: تجسد روح در قالب چيزي كه آزادي را براي همه به همراه داشته باشد. و در نظر او دولت تجسد ان چيز است. براي هگل تاريخ معنايي منطقي دارد. يك تقدير؛ تحقق تمام و كمال ذهن در پيوندي تنگاتنگ با واقعيت، عينيت. و در نظر او، اين غايت خود را توسط دولت بورژوا، آنچنان كه در دوره ي او خود را گسترش مي داد، محقق مي كند. در نظر او،تمام تاريخ بشر فرجامي جز اين ندارد. اين دريافت از تاريخ كه معنايي غايي به آن مي دهد كه از آن گريزي نيست تلئولوژيك يا همان غايت شناختي ناميده مي شود.

د- دريافت ماترياليستي از تاريخ

تعدادي از فيلسوفان ماترياليست در جهت رد كردن تئوري ايده آليستي هگل برآمدند. شناخته شده ترين آنها لودويگ فوئرباخ بود. براي فوئرباخ تحقق وحدت بين ذهن و وجود، بين روح و ماده نمي توانست از روح يا ايده باشد، بلكه بايد از واقعيت مادي و محسوس، از طبيعت و انسان باشد. اينچنين فوئرباخ مفهمو ماترياليستي اي از تاريخ ارائه مي دهد كه در ان عامل محرك ديگر پيشرفت آگاهي نيست بلكه تكامل انسان عيني در طبيعت و جامعه است. ولي فوئرباخ در اينجا مطلق فكر مي كند. و انسان عيني اي كه او از ان حرف مي زند همچنان انساني انتزاعي و مقدر توسط واقعيت محسوس اش است. به طور خلاصه، به اين دريافت از تاريخ ماترياليسم مكانيستي گفته مي شود. چرا كه اولويتي كه براي عينيت قائل مي شود انسان را موجودي مي سازد منفعل و پذيراي تاثيرات طبيعتي كه اطرافش را فرا گرفته و بر آن قدرتي ندارد.

2-شكل گيري ماتريالسم تاريخي نزد ماركس و انگلس

آ-تكوين:

ماركس و انگلس از خلال نقد هايي كه به مذهب، به فلسفه و سياست (سياست دولت) وارد اوردند، اهميت پديده هاي اقتصادي را در فهم جوامع انساني دريافتند. به طور اجمالي تكامل فكري آن دو را در جريان سالهاي1844-1846 مي توان اينچنين خلاصه كرد: نقد آنها به مذهب (مسيحيت)، به منزله ي توليد انساني كه از خود تصويري ايده آل، كامل ( و دسترس ناپذير) از خلال خدا مي سازد. و اين آنها را به نقد فلسفه رهنمون شد؛چرا كه فلسفه به منزله ي بيان انتزاعي انسان، از مذهب سرچشمه مي گيرد. نقد فلسفه ضرورتا از نقد فلسفه ي حاكم بر آن دوره مي گذزد؛ هگل. و چون در فلسفه ي هگل، دولت تجسد روح يا همان عقل است، ماركس و انگلس به نقد دولت مي رسند. نقد دولت هگلي به آنها اجازه داد تا دريابند كه اساس و پايه هاي دولت بورژوا ( و هر نوع دولت ديگر) را نه در خود آن بلكه در جامعه ي مدني بايد جست. چرا كه دولت بيان كننده ي رابطه ي نيرو هاي معيني در جامعه است. و اين تحليل راه را براي مطالعه ي ارتباط بين نيروهاي مختلف طبقات اجتماعي باز مي كند. و اين سوال به ضرورت مطالعه ي شيوه ي سازمان بندي انسان ها براي رفع احتياجاتشان يعني همان توليد، ختم مي شود.( و اين اقتصاد سياسي ست)

ماركس و انگلس از خلال نقد ايده آليسم هگل و ماترياليسم "نظاره گر" فوئرباخ (كه نخستين كسي بود كه قصد پياده كردن سيستم هگلي را داشت در حالي كه همچنان در حيطه ي ايدئولوژيك بود) بسوي توسعه ي مفهمو جديدي از تاريخ گام نهادند؛ ماتريالسم تاريخي ، كه سعي در نشان دادن اهميت و جايگاه توليد مادي (اقتصاد) براي درك جوامع و توسعه ي تاريخي شان، دارد.

ب-"درگرگوني" مغهوم هگلي

ماركس اين كشف را اينچنين بيان كرد:" مناسباتحقوقي، همچنان كه شكل هاي سياسي( ِ دولت) نمي توانند نه در خودشان و نه به توسط تكامل خيالي روح بشري درك شوند. بلكه برعكس، اينها ريشه هاي خود را از شرايط هستي مادي زنده گي كه هگل "جامعه ي مدني" نام اش مي نهد، مي گيرند. و اينكه آناتومي جامعه ي مدني به نوبه ي خود بايد در اقتصاد سياسي جستجو شود." (2)

اينچنين ماركس تئوري ايده آليستي هگل را دگرگون مي كند:"اين آگاهي انسان ها نيست كه زنده گي اجتماعي شان را تعيين مي كند، بلكه برعكس زنده گي اجتماعي ست (عيني و واقعي) كه اگاهي شان را تعيين مي كند".

اين دگرگوني كه به زنده گي مادي و واقعي در برابرآگاهي انسان ها اولويت مي دهد، بر پايه ي نتايج فيلسوفان ايده آليست و غايت شناخت(تلئولوژيك) است. تعدادي از فيلسوفان ايده آليست با اينكه دريافت خودشان را از اهميت نخستين ايده، در تكامل تاريخي ننگه داشته بودند،موافق اين بودند كه "ايده ها" در انسان ذاتي نيستند. كه اين ايده ها از تجربيات انسان ها نشات مي گيرند. تجربياتي كه از وضعيت اجتماعي آنها ناشي مي شود. ولي هيچ كدام از اي فيلسوفان اين "وضعيت اجتماعي" را توضيح نمي داد.

براي ماركس، اگرچه ايده ها مي توانند چيزهايي را توضيح دهند و تاثيرات مهمي هم روي انسان ها بگذارند، ولي همه چيز را نمي توانند توضيح دهند:"ايده ها نمي توانند هيچ چيز را واقعيت بخشند. براي واقعيت بخشيدن به انها انسان هايي نياز است كه نيرويي عملي در كار مي كنند". به همين ترتيب در حيطه ي تفسير تاريخ هم، ايده ها نمي توانند به عنوان سوژه ي اين تاريخ شناخته شوند. همانطور كه ماركس مي گويد:"نبايد زنده گي انسان ها را به توسط افكارشان توضيح داد، بلكه بايد افكار آنها را به توسط زنده گي شان توضيح داد". ايده ها خود را در عمل مادي شكل مي دهند". پس بايد به دنبال توضيح اين عمل مادي و سرچشمه اش بود. اينجاس كه ماركس مفهوم هگلي تاريخ را دگرگون مي كند.

ج-در برابر فوئرباخ

ماركس به شدت از فوئرباخ همچنان كه از هگل تاثير پذيرفته. و به نوبت بعد از در اختيار گرفتن ديدگاه هاي انان و توسط روشي كه خود انها ارائه داده اند، به نقدشان پرداخته. ماركس با وجود كنار گذاشتن سيستم هگلي همچنان آن را، با دگرگوني روش ديالكتيكي هگل حفظ كرده (پايينتر خواهيم ديد).

ماركس فوئرباخ را سرزنش مي كند كه متد اش نمي تواند تمام واقعيت را در پيچيده گي اش دريافت كند. چرا كه متدش هميشه عيني و ملموس نيست. چرا كه حقيقت از برخورد ميان تئوري و واقعيت، ميان ذهن و عمل ساخته مي شود. انسان "ملموس" فوئرباخ، انساني خارج از تمام تاريخ در نظر گرفته مي شود و در نتيجه انساني "انتزاعي" و ابدي ست. در حالي كه انسان در هر دوره اي از تاريخ ساخته ي شرايط اجتماعي، اقتصادي و سياسي ست. بعلاوه، تئوري هاي ماتريالستي فوئرباخ هيچ نتيجه ي عملي اي در مبارزه ي سياسي ندارند. چرا كه ماتريالسم او در اساس منفعل و مكانيستي ست (آنچه هست، بايد همان كه هست باشد). در برابر اين وجه تئوري فوئرباخ است كه ماركس تز يازده و معروف خود را مي نويسد:"فيلسوفان كاري جز تفسير جهان نكرده اند. اما مسئله بر سر دگرگون كردن آن است".

اما بگذاريم ماركس تئوري خود را ادامه دهد:" امتياز فوئرباخ در نظر گرفتن انسان به مثابه ي "چيز ملموس" است.(...) ولي او انسان را به عنوان "عمل ملموس" نمي شناسد. او در حيطه ي تئوري مي ماند و انسان ها را نه در مناسبات اجتماعي مشخص و نه در وضعيت حال هستي شان، كه آنها را آنچنان ساخته كه هستند، در نظر نمي گيرد. او هيچ وقت به انسان فعال و واقعا زنده نمي رسد (...). در آنجا كه فوئرباخ ماتريالست است، تاريخ در فلسفه اش جايي ندارد. و در آنجا كه او تاريخ را در نظر مي گيرد، يك ماترياليست نيست. ماترياليسم و تاريخ نزد او كاملا جدا از هم هستند." (4)

د- معناي ماتريالسم تاريخي

ماتريالسم تاريخي ماركس/انگلس، تئوري شكل گيري و تغيير شكل اجتماعي در تاريخ است. اين تئوري در آن واحد هم نفي ايده آليسم است كه آگاهي انسان ها را جدا از تمام شكل هاي مادي-عيني و فراتر از انها مي داند، و هم نفي ماتريالسم معمولي يا نظاره گر كه فقط اهميت امر عيني و واقع را در برابر ذهن برجسته مي كند. ماتريالسم ماركس/انگلس در عين حال نفي ماتريالسم امپيريسم (ماترياليسم تجربه گرا، كه فقط در خود پديده ها به دنبال توضيح مي گردد) با گفتن اينكه " مناسبات حقوقي همچنان كه شكل هاي دولت نمي توانند بوسيله خودشان توضيح داده شوند". ماترياليسم ماركس برعكس اينها انتقادي و عملي ست. و همچنين با تاييد اوليه ي امر عيني و واقعي، ودر عين حال در نظر گرفتن كنش هاي متقابل دو مفهوم بين ايده آليسم و ماترياليسم كلاسيك، از تضاد هاي بين آن دو فراتر مي رود. " دو تفسير ماترياليستي و ايده آليستي از جهان توسط پراكسيس انقلابي ( ِماركسيستي) به زير كشيده مي شوند. آنها تضاد مين خود را از دست مي دهند(...). خصوصيت انقلابي ماركسيسم (در نتيجه خصوصيت طبقاتي آن) نه از موضع ماترياليستي بلكه از موضع پراتيك(عملي) آن سرچشمه مي گيرد. واينچنين از انتزاع، از فلسفه، همچنان كه از ماتريالسم و ايده آليسم، مي گذرد". (5) چرا كه تمام پراتيك در آن واحد از امر عيني و ذهني ساخته مي شود. بعنوان مثال كار، در آن واحد هم نياز به فكر و هم عمل دارد.

پس ماترياليسم تاريخي يك مفهموم ساده شده يا تفسير منفعلي از تاريخ نيست. بلكه پراتيك است. چرا كه ابزاري ست براي تحليل جوامع انساني در توسعه ي تاريخي شان، بسوي پراتيك انقلابي بر پايه ي مطالعه ي علمي جوامع و وقايع. همچنين اين يك فلسفه نيست. چرا كه "فيلسوفان كاري جز تفسير جهان نكرده اند. مسئله ي مهم بر سر تغيير آن است"(6)

اما تئوري ماترياليسم تاريخي چيست؟

3-مفهوم ماركسيستي تاريخ به توسط ماترياليسم تاريخي

آ-كار و نيروهاي مولد

ماركس مفهموم ماترياليسم تاريخي را با دو ملاحظه متكامل مي كند. نخست، خصوصيت ذاتي انسان كه او را قبل از هر چيز از حيوانات جدا مي كند، توانايي توليد وسائل ضروري امرار معاش و حيات اش است. واقعيت تاريخي اساسي انسان كه بوسيله ي آن مي توان تاريخ اش را فهميد، همين توانايي توليد است:"وضعيت نخستين تاريخ بشر، طبيعتا هستي موجودات انساني است" و در اين واقعيت تاريخي نخستين، ارضاي نيازهاي اوليه ي او بر تمام هستي اش حالت پيشيني دارد:" انسان ها نخست بايد زنده باشند تا بتوانند "تاريخ را بسازند"! پس نخستين كنش تاريخي توليد وسائل ارضاي اين نيازها، توليد خود ِ زنده گي مادي ست. و اين وضعيت اساسي ست كه امروزه مثل هزاران سال قبل بايد هر روزه عملي شود (...) فقط براي زنده ماندن انسان ها" (7)

دوم، ماركس از اين ارتباط نخستين انسان با نيازهايش به ارتباط انسان با طبيعت مي رسد. چرا كه انسان بايد وسائل هستي اش را از طبيعت بيابد. و اين ارتباط اساسي انسان با طبيعت، توسط كار صورت مي گيرد، كه فعاليتي ست كه انسان بوسيله ي آن وسائل اش را توليد مي كند. و اينچنين در اين توليد، در اين فعاليت اساسي كه كار نام دارد سه عنصر شناخته مي شوند:

1-نيروي كار، كه شامل انرژي انساني ِصرف كار شده، نيروي ماهيچه و ذهن است.

2-ابزار كار، كه شامل ابزارها، لوازم و زيرساخت هاي لازم براي توليد وسائل هستي اش است.

3-ابژه (يا موضوع) كار،كه خود طبيعت است (ماده ي خام يا مواد اوليه اي كه تغييري در اش صورت گرفته)

ابزار كار و ابژه ي كار با هم سازنده ي عنصري به نام وسائل توليد هستند.

و در نهايت، ماركس تمام اين عناصر اساسي در ارتباط انسان-طبيعت با كار را نيروهاي مولد مي نامد.

ب-مناسبات اجتماعي توليد و طبقات اجتماعي

اما رابطه ي ميان انسان و طبيعت فقط رابطه اي فردي نيست. همچنين يك رابطه ي اجتماعي ست. چرا كه انسان به تنهايي و خارج از همكاري با ديگر اعضاي نوع خود (جامعه ي انساني) نمي تواند زنده بماند. اندام هاي فيزيكي كم تكامل يافته ي او به او اجازه ي زنده نگه داشتن شان را نمي دهد. او بايد بصورت جمعي توليد كند(...)" (8) در نتيجه انسان " حيواني اجتماعي" ست.

ماركس شيوه اي كه در آن انسان ها وسائل هستي شان را بدست مي آورند(نيروهاي مولد) و شيوه اي كه با آن خود را سازمان مي دهند براي اين كه بتوانند اين كار را به بهترين شكل انجام دهند(مناسبات اجتماعي)،را مناسبات اجتماعي توليد مي نامد. مناسبات اجتماعي توليد، اساسا در هر دوره ي تاريخي اي بوسيله نوع مالكيت بر ابزار توليد شناخته مي شود(مالكيت بر زمين در فئوداليسم و مالكيت خصوصي بنگاه ها ي اقتصادي در سرمايه داري).

مناسبات اجتماعي توليد قبل از هر چيز با شيوه اي كه انسان ها توليد مي كنند، در نتيجه با نيروهاي مولد، مشخص مي شود:"توليد زنده گي، چه توليد زنده گي خود در كار و زنده گي ديگران در توليد مثل، رابطه اي دوگانه است: از يك سو به مانند رابطه اي طبيعي و از سوي ديگر اجتماعي (اجتماعي بدان معنا كه براي انجام آن به همكاري چند نفر نياز است)"پس كار پيوند ميان انسان با طبيعت و با ديگر انسان هاست. اين چنين، عناصري كه كار را تشكيل مي دهند، يا همان نيروهاي مولد، عامل اساسي تعيين كننده ي مناسبات اجتماعي توليد هستند. " مناسبات اجتماعي توليد عميقا وابسته به نيروهاي مولد است. انسان ها شيوه ي توليدشان را تغيير مي دهند و با تغيير آن روش زنده گي شان تغيير ميكند. و در نتيجه مناسبات اجتماعي شان را تغيير مي دهند(...). با توجه به خصوصيات هر شكل ابزار توليد، اين مناسبات اجتماعي(...) طبيعتا متفاوت خواهند بود."(9)

سرچشمه ي طبقات اجتماعي ارتباط بين نيروهاي مولد و مناسبات اجتماعي توليد را نشان ميدهد. پيدايش طبقات اجتماعي، به معناي گرو ه هاي انساني اي كه بواسطه ي سطح ثروتشان خود را از هم تشخيص مي دهند، به شكلي تاريخي مشخص شده است. وقتي 8000 سال پيش انسان ها كشاورزي و دامپروري را كشف كردند، توليد وسائل هستي شان دگرگون شد. وقتي به توسعه ي ابزارآلات كشاورزي براي افزايش راندمان زراعت پرداختند،براي اولين بار ارزش اضافه اجتماعي اي (ظرفيت توليد بيش تر از آنچه مستقيما مصرف مي شود) پديدار شد. تعدادي از گروه هاي اجتماعي، بوسيله ي قدرت مذهبي خود، يا با نيروي اقناعي، اقدام به انحصاري كردن دائمي اين مازادتوليد و همچنين ابزار توليد، كردند. اين گروه ها با گرفتن قدرت اقتصادي به تدريج داراي قدرت سياسي، نظامي و معنوي بر آنهايي كه از ابزار توليد محروم شده بودند، شدند. محروماني كه از اين به بعد براي زنده ماندن مجبور به كار براي صاحبان ابزار توليد بودند. در اينجا تقسيم اجتماعي كار پديدار شد تا تفاوت بوجود امده بين انسان ها را تشديد كند. با بوجود آمدن طبقات اجتماعي بهره كشي سيستماتيك انسان توسط انسان پديدار شد. و از اين زمان به بعد ارتباط فردي ميان انسان ها براي توليد، تبديل شد به ارتباط ميان طبقات اجتماعي.

پس در نتيجه، پايه اي كه بر آن طبقات اجتماعي توانستند پديدار شوند، تكامل توليد مادي وسائل امرار معاش بود. يا بعبارت ديگر تغيير در سطح نيروهاي مولد. اين تغييرات نشان مي دهد كه انها چگونه براي استثمار شدن سازماندهي شده اند( مناسبات اجتماعي انها).

پس طبقات اجتماعي اساسا توسط جايگاه شان در سيستم توليد اجتماعي بازشناخته مي شوند؛"رابطه ي آنها با ابزار توليد، نقش آنها در سازمان بندي اجتماعي كار، ميزان دستيابي و بزرگي سهم آنها در ثروت اجتماعي. بنابراين طبقات، نيروهاي انساني هستند كه مي توانند در كار جايگزين يكديگر شوند. واين به دليل تفاوت جايگاهي ست كه آنها در رژيمي معين در اقتصاد اجتماعي دارند" (10)

ج-زيربنا و روبنا

عناصري كه در زير شرح داده خواهند شد، سازمان بندي اقتصادي جامعه را تشكيل ميدهند. كه ماركس آنها را زيربنا مي نامد (يا پايه ي اقتصادي)

روي اين"پايه" كه تمام جامعه ي بشري را شامل مي شود، اشكال سياسي، قضايي، و ايدئولوژيك جامعه بوجود مي آيند كه سازنده ي روبنا ي جامعه هستند. روبنا از سه عنصر تشكيل شده است:

1-قدرت سياسي، يا اشكال مختلف دولت. روش تحليلي ماركس نشان مي دهد كه دولت هميشه وجود نداشته بلكه در موقعيت هاي تاريخي مشخصي با پيدايش طبقات اجتماعي، پديدار شده. و كاركردش در همه ي دوره ها، اداره كردن و تضمين (از طريق نهادها) شيوه ي توليد همان دوره است. دولت، بيان قدرت سياسي طبقه ي مسلط است كه ابزار توليد را هم در اختيار دارد. بنابراين دولت به شكلي عمل مي كند تا مالكيت در دست همان طبقه باشد: در نتيجه دولت ابزاري ست براي استثمار انسان توسط انسان. تمام دولت ها هر شكلي كه داشته باشند ابزاري هستند براي سلطه ي يك طبقه بر ديگر طبقات.

2-قدرت قضايي، قدرت قضايي از طريق تدوين قوانين، بيان كننده ي نوع تخصيص ابزار توليد توسط طبقه اي معين و در دوره اي معين است. در واقع تضمين قضايي استثمار انسان توسط انسان است. اينچنين در شيوه ي توليد سرمايه داري، اين مالكيت خصوصي ست كه پايه ي اين قوه ي قضايي ست.

3-قدرت ايدئولوژيك، طريقه اي كه در آن انسان ها با هم مرتبط مي شوند براي توليد وسائل امرارمعاش و تخصيص اين ضروريات، تعيين كننده ي ايدئولوژي اين يا آن دوره است. اينچنين، براي ماركس"عقايد طبقه ي مسلط در تمام دوره ها عقايد غالب هستند. به بيان ديگر، طبقه ي صاحب قدرت مادي مسلط جامعه، در عين حال بيانگر قدرت معنوي غالب در جامعه است. طبقه ي صاحب ابزار توليد مادي، در همان حال دارنده ي ابزار توليد معنوي است (...) عقايد مسلط چيزي جز بيان ايدئولوژيك شرايط مادي حاكم نيستند كه شكل ايده يه خود گرفته اند". (11)

اين سه قوه ي مشخص؛ انواع دولت، قوانين و ايدئولوژي مسلط، به نوبه ي خود تعيين كننده ي شكل هاي اگاهي هستند كه در دوره ي معيني غالب اند.

شكل هاي متفاوت روبنا و زيربنا ي جامعه ي بشري تعيين كننده ي شكل هاي متفاوت انچيزي ست كه ماركس شيوه ي توليد مي نامد. ماركس چندين شيوه ي توليد در جامعه ي بشري تشخيص مي دهد: كمونيسم ابتدايي، باستاني،آسيايي، فئودالي و سرمايه داري. جامعه ي كمونيستي كه ما براي ان مبارزه مي كنيم هم يك شيوه ي توليد است. اينجا بايد دو نكته ي مهم را متذكر شد: چندين شيوه ي توليد مي توانند در يك زمان موجود باشند، نه تنها در زمان ها و مناطق و كشورهاي مختلف، بلكه همچنين در يك كشور (كه زاينده ي شكل بندي هاي اقتصادي و اجتماعي مختلط، با تسلط چنين يا چنان شيوه ي توليد. بعنوان مثال، جامعه ي سرمايه داري نيمه فئودال). نكته ي اخر اينكه، توالي ميان اشكال متفاوت توليد نه مكانيكي ست و نه خطي. در هر مرحله ي گذار، اين سير تكاملي مي تواند از راه هاي مختلفي بگذرد.(بعنوان مثال اتحاد جماهير شوروي كه شيوه ي توليد در آن نه كاملا سرمايه داري بود، نه كاملا سوسياليستي چرا كه در بين راه ماند و سقوط كرد)

پس مي توان گفت شيوه ي توليد، يك مفهوم تئوريك و انتزاعي است كه در كليت آن مي توان خصوصيات ويژه ي اشكال متفاوت جامعه كه بشر شناخته و مي تواند بشناسد،را ترسيم كرد. زماني كه مسئله مربوط به تحليل يك جامعه ي عيني، و در دوره اي معين است مانند بلژيك در سال 1997 و انگلستان در سال 1780، ماركس از عبارت شكل بندي اجتماعي و اقتصادي استفاده مي كند كه به نسبت شِماي كلي شيوه ي توليد، پيچيده تر و داراي گوناگوني بيشتر ست.

خلاصه مي كنيم:" آنچه ماترياليسم تاريخي مطرح مي كند اين است كه طريقي كه توسط آن انسان ها توليد مادي شان را سازمان دهي مي كنند، پايه ي تمام سازماندهي آنها را بنا مي كند. و اين پايه به نوبه ي خود تعيين كننده ي انواع ديگر فعاليت هاي اجتماعي هستند به مانند اداره ي مناسبات ميان گروه هاي انساني (...) ماترياليسم تاريخي اين مسئله را كه توليد مادي ( يا فاكتور اقتصادي) مستقيما تعيين كننده ي محتوا و شكل تمام فعاليت هاي گفته شده در روبنا است، نمي پذيرد. پايه ي اجتماعي، چيزي مثل عمل مولد نيست. همچنين نمي توان "توليد مادي" برابر پايه ي اجتماعي گرفت؛ بلكه مناسبات اجتماعي است كه انسان ها براي توليد زنده گي مادي شان برقرار مي كنند( و اين مناسبات توسط توليد زنده گي مادي تعيين مي شوند. ولي نه به شكل مكانيكي). ماترياليسم تاريخي يك دترمينيسم(جبرگرايي) اقتصادي نيست بلكه يك دترمينيسم اجتماعي-اقتصادي ست."(12)

در نتيجه مناسبات اجتماعي توليد يك ارتباط هستند. مكاني براي تعيين و اثرگذاري ميان روبنا و زيربنا. نيروهاي مولد در هر لحظه از رشد خود سازنده ي پايه اي هستند كه بر آن مناسبات اجتماعي توليد بنا مي شوند. و اين مناسبات خود تعيين كننده ي روبنا هستند. ولي در لحظه ي آخر، زماني كه خط عليت ها را پي مي گيريم، هميشه به يك علت مادي مي رسيم. زماني كه بدين شكل تا سرچشمه ي بشر پيش مي رويم، اين زيربنا ها هستن كه تعيين كننده اند. چراكه از آن لحظه اي كه انسان توانست وسائل هستي خودش را بسازد بود كه از "حيوانيت" درآمد.

اين شِما و كاربرد روش ديالكتيك( كه در پايين خواهيم ديد) به ما مي فهمانند كه اگر عقايد جاي گاه مهمي دارند و مي توانند روي پايه هاي مادي عمل كنند، به همان مقدار توسط زيربنا تعيين مي شوند:" تضاد ميان مناسباتاقتصادي كه خود را در روبنا و توسط نزاع ميان طبقات اجتماعي بازتاب مي دهد، زاينده ي جريان تاريخ است. خود اين نزاع ها به شكل نزاع عقايد در مي آيد. عقايدي كه رفتار انسان ها را تغيير مي دهند و اين تغيير رفتارها در مناسبات اقتصادي نشان داده مي شود. خطاي ايده آليسم اين است كه اين عكس العمل آخري(تاثير عقايد روي رفتار اقتصادي) را نقطه ي شروع مطلق مي گيرد."(13)

د-حركت، ديالكتيك و تضاد: يا چگونه جوامع تكامل مي يابند و تغيير شكل مي دهند

شِماي بسط داده شده در پايين به هيچ وجه ثابت نيست: تمام عناصر شرح داده شده در كنش و واكنش متقابل هستند و به اين ترتيب تغيير شكل ها را به همراه دارند. اگر عناصر زيربنا پايه ي فهم پديده هاي تاريخي هستند، چرا كه "در آخرين مرحله"تعيين كننده ي عناصر ديگر هستند، روبنا هم به نوبه ي خود مي تواند بر زيربنا تاثير بگذارد. به بيان ديگر، اگر روبنا بازتاب زيربنا ست و توسط آن تعيين مي شود، خود داراي يك اتونومي ست و هستي مستقل خود را هم دارد. تبديل مي شود به نيروسس فعال كه به نوبه ي خود مي تواند بر زيربناي اقتصادي جامعه تاثير بگذارد. مي توان مشاهده نمود كه روبنا حتا ظرفيت مقاومت بيشتري دارد نسبت به زيربنا.

يكي از مشخصه هاي اصلي تمام جوامع اين است كه همه چيز درحركت است. تمام اشكال مناسبات اجتماعي در تمام مراحل با اين "تغيير" شناخته مي شوند. حركتي كه تشكيل شده از تمام كنش و اكنش هاي ميان عناصر متفاوت سازنده ي جامعه مي باشند. و از اين حركت است كه تغيير زاده مي شود. جامعه ي برده داري زاينده ي جامعه ي فئودالي بود. و جامعه ي فئودالي زاينده ي جامعه ي سرمايه داري.(پايينتر خواهيم ديد چرا و چگونه). يك تحليل درست با دانستن اينكه همه چيز در "شدن" است بايد اين حركت را در گذشته، حال و آينده در نظر بگيرد. كنش و واكنش ها به شكل مشروطي دو جانبه هستند: تنها عنصر آ. روي عنصر ب. عمل نمي كند، بلكه واكنش عنصر ب. بر عنصر آ. هم وجود دارد. اين شيوه ي در نظر گرفتن پديده ها در حركت و تغيير شكلشان و در پيوستگي عمل دو جانبه شان، متد ديالكتيك ناميده مي شود. (14) اين روشي است براي تحليل و تفكر كه توسط ماركس براي فهم پويايي تاريخ استفاده شد.(اينچنين، روبناي ايدئولوژيك-ذهنيات، آگاهي ها و سنت ها- پس از اينكه " پايه هاي مادي "اش سال هاي سال است تخريب شده، همچنان باقي ست و مانعي ست بر سر راه ساخت جامعه اي نو)

ديالكتيك مشخصه ي ديگري از جوامع را به ما نشان مي دهد: تضاد ها. اينچنين، اگر ماتريالسم تاريخي نشان مي دهد كه اين انسان ها هستند كه تاريخشان را مي سازند، چراكه آنها هستند كه از طريق ارضاي نيازهاي شان زنده گي مادي خود را مي سازند كنند و اين زنده گي مادي تعيين كننده ي سازمان بندي اجتماعي ست، ديالكتيك به ما مي آموزد كه آنها" اين كار را به شكل دلبخواهي و يا در موقعيت هايي كه با آزادي انتخاب شده باشند انجام نمي دهند، بلكه آنها در برابر موقعيت هايي قرار مي گيرند كه در برابرشان قرار دارد، موقعيت هايي كه از گذشته به آنها منتقل شده، به طور خلاصه، در وضعيت هايي داده شده"(15) از آنجا كه مناسبات اجتماعي " توسط پيشروان هر نسل، به شكل توده اي از نيرو هاي توليدي، سرمايه و شرايطي كه توسط نسل جديد تغيير مي يابند، به نسل ديگر مي رسد، و از طرف ديگر شرايط زنده گي آن(نسل جديد) را تعيين مي كند، مي توان نتيجه گرفت كه: به همان اندازه كه انسان ها شرايط محيط خود را مي سازند، شرايط محيط هم انسان ها را مي سازند" (16) پس تقدير تاريخي وجود ندارد! تمام واقعيت توسط تضاد ها ساخته مي شود و بدون اين تضاد ها پيشرفتي ممكن نيست.

بوسيله ي تضاد هاست كه مي توان جنبش هاي اجتماعي را توضيح داد. و همين تضادها هستند كه شيوه هاي مختلف توليد را به همراه مي آورند. چرا كه هر شيوه ي توليد معين داراي تضادهاي معيني ست. اما يك تضاد اساسي وجود دارد براي فهم چگونگي گذر از يك شيوه ي توليد به شيوه ي توليد ديگر: در يك لحظه ي مشخصي در تكامل تاريخي، نيروهاي مولد با مناسبات اجتماعي توليد وارد تضاد مي شوند. چرا كه نيروهاي مولد در توسعه و تكامل دائمي هستند در حالي كه مناسبات اجتماعي توليد به سكون و انجماد تمايل زيادي دارند. ما گفتيم كه نيروهاي مولد تعيين كننده ي مناسبات اجتماعي توليد هستند. ولي وحدت ميان اين دو بصورت ديالكتيكي داراي يك نزاع دائم است كه باعث مي شود تا در لحظه ي معيني، ميان دو عنصر تضاد ايجاد شود. و اين تضاد است كه از طريق جنبش هاي اجتماعي، گذر ميان دو شيوه ي توليد را باعث مي شود.

در اينجا بايد تغييرات كمي و تغييرات كيفي را شناخت. بعنوان مثال آب در دماي 99 درجه تغييرات زيادي مي كند ولي همچنان آب است و اين يك تغيير كمي ست. ولي در 100 در جه آب تبديل به بخار مي شود و اين يك تغيير كيفي ست. در رابطه با انچه به ما مربوط است، رشد نيروهاي توليدي يك تغيير كمي ست. ولي زماني كه اين تغييرات به مرحله ي مشخصي رسيد. مناسبات سنتي توليد مي توانند از بين بروند و مناسبات جديد كه با شيوه ي توليد جديد مرتبط اند جايگزين آن شوند. و اين يك تغيير كيفي ست. اين تغييرات هميشه تدريجي و صلح آميز نيست و در جوامع انساني گاه با انقلاب، جنگ يا آشوب هاي اجتماعي بزرگ همراه است.

انقلاب اجتماعي، آنطور كه ما آن را مي فهميم، يك تغيير كيفي برآمده از يك "جهش كيفي " ست. مي توان تغيير شيوه ي توليد فئودالي به سرمايه داري را مثال زد. انقلاب فرانسه يك نمونه ي كلاسيك است: در قلب جامعه ي فئودالي، نيروهاي مولد بدون وقفه رشد مي كردند و خصوصيات كاپيتاليستي به خود مي گرفتند(توسعه ي مانوفاكتور، ماشين ها و ..) ولي اين نيروهاي مولد كه حالا هرچه بيشتر خصلت سرمايه داري به خود مي گرفتند، با مناسبات اجتماعي شيوه ي توليد فئودالي وارد تضاد شدند. به دليل اينكه مناسبات فئودالي نمي توانست خود را با نيروهاي مولد هماهنگ كند، در راه پيشرفت و توسعه ي بيشتر آن مانع مي شد. و اين، براي طبقه ي بورژوا امكان مناسبي بود، تا براي توسعه ي قدرت خود مناسبات پيشين را محو و نابود كند. همچنين براي اينكه قدرت اقتصادي بورژوايي خود را كاملا گسترش دهد، مي بايست قدرت سياسي آريستوكرات ها را واژگون مي كرد. و اين همه باعث انقلاب مشهور 1789شد.

در خود جامعه ي سرمايه داري هم دو تضاد وجود دارد كه اولي اساسي ست:

1-تضاد ميان اجتماعي شدن نيروهاي مولد و خصلت خصوصي ابزار توليد

در سيستم سرمايه داري، تضاد ميان نيروهاي مولد و مناسبات اجتماعي توليد شكل ويژه ي مناسب با اين شيوه ي توليد را به خود مي گيرد.همانطور كه ديديم، در سيستم سرمايه داري، ابزار توليد بدليل وسعت گسترش يابنده ي خود، فقط بوسيله ي اجتماعي از كارگران قابل استفاده است. هر شاخه اي از توليد نيازمند ابزار و و نيروي كار هر چه بيشتر متفاوتي ست.(بعنوان مثال،شيمي در ابتدا يك جزء از توليد صنعت بود. يعني محصولات شيميايي براي فروش توليد نمي شدند. و بطور مستقيم در توليد صنعت تركيب مي شدند. ولي با توسعه ي صنعتي، بطور موازي صنعت مستقلي به نام شيمي بوجود آمد كه در آن هزاران كارگر براي توليد محصولي كه فقط در مرحله ي اخر و از خلال مبادلات و از طريق بازار وارد صنعت مي شد، به كار گرفته شدند.) اين وابستگي متقابل نه فقط در شاخه هاي متفاوت صنعت، بلكه در سطح ملي و جهاني هم بود. اين اجتماعي شدن نيروهاي مولد با خصلت خصوصي ابزار توليد وارد تضاد مي شوند چرا كه ابزار توليد در دست اقليتي از اجتماع است.

در نتيجه، خصلت خصوصي ابزار توليد ترمزي در برابر رشد نيروهاي مولد است. امروزه اين تضاد خود را به اين شكل نشان مي دهد كه عليرغم اينكه بشر از منابع كافي و امكانات علمي و تكنيكي گسترده اي برخوردار است و مي تواند با اينها تمام نيازهاي اوليه ي ساكنان سياره ي زمين را برطرف كند، واقعيت كاملا برعكس است...از انجايي كه ثروت اين اقليت مالك ابزار توليد بر استثمار انسان توسط انسان بنا شده است؛ و اين يعني سلب مالكيت از اكثريت. در نتيجه تمايل اين اقليت مالك، در برابر تامين نيازهاي اوليه ي همه است. براي پاسخ به اين ضرورت ارضاء نيازها، مناسبات اجتماعي سرمايه داري بايد محو شوند(همچنين شيوه ي توليد سرمايه داري) تا اينكه نيروهاي مولد بتوانند توسعه ي مناسب و كامل داشته باشند. و پيدا كردن راه حل براي اين تضاد اساسي، در چارچوب شيوه ي توليد سرميه داري غيرممكن است.

2-تضاد در بطن خود مناسبات اجتماعي توليد، ميان سرمايه و كار

همانطور كه خواهيم ديد، در تمام شيوه هاي توليدي كه در آن ها مناسبات استثماري وجود دارد، دو گروه اجتماعي متخاصم وجود دارد؛ استثماركننده و استثمارشونده. واين گروه ها خود به طبقات مختلف اجتماعي تقسيم مي شوند. نزاع طبقاتي ميان كارگرها و سرمايه داران، بيان سياسي و ايدئولوژيك تضاد ميان نيروهاي مولد( كه عاملان اصلي آن توليدكنندگان، كارگران در معناي وسيع اش بعنوان نيروي كار و جزء اصلي نيروهاي مولد، هستند) و مناسبات اجتماعي توليد( كه مدافعان اصلي اش مالكان ابزار توليد، طبقات حاكم و در اين مورد بورژوازي ست) است. بعبارت ديگر اين نزاع ميان صاحبان ابزار توليد و تمام سلب مالكيت شده گان است. واينچنين نزاع طبقاتي ميان پرولتاريا و متحدانش از يك طرف، و سرمايه داران و حاميانشان از طرف ديگر، چنانكه مرتجعان بيان مي كنند يك انتخاي سياسي يا ايدئولوژيك نيست. بلكه ضرورتي عيني و اجتناب ناپذير است كه از طبيعت شيوه ي توليد سرمايه داري ناشي مي شود.

و با نزاع طبقاتي ست كه تغيير كيفي ميان دو شيوه ي توليد، و از طريق انقلاب ممكن است. اين همان چيزي ست كه ماركس در ابتداي "مانيفست حزب كمونيست" مي نويسد:" تاريخ تمام جوامع تا روزگار ما تاريخ نزاع طبقاتي بوده است". نزاع طبقاتي ،اينچنين، موتور تاريخ است.

نتيجه گيري

واقعيت اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي يا تاريخي داراي پيچيده گي نامحدودي است. براي بدست آوردن واقعيت اينچنين متغير و پيچيده، فقط مي توان از ساده كردن آن توسط يك شِما(طرح كلي) استفاده كرد. و اگر اين كار به طور كامل پاسخگو نبود، بايد ديناميك محرك آن را فهميد. اين همان كاري ست كه ماركس بوسيله ي تئوري ماترياليسم تاريخي اش انجام داد: فهم پذير ساختن توسعه ي تاريخي بشر بدون اينكه در دام ساده انگاري بيفتد. روش ماركس انچنان كه او ان را تعريف مي كند، وسيله اي براي فهم بهتر است. اصول جزمي اي نيست براي از بر داشتن و به كار بستن بدون تطبيق دادن با وضعيت مشخص.

ماركس(و بعد از او لنين)، بر اهميت تحليل عيني از وضعيت هاي عيني و موقعيت هاي مشخص اين يا آن كشور معين تاكيد داشتند. همينطور بر نوآوري و غني سازي تئوري شان."متاسفانه نزد آنهايي كه به ماركس استناد مي كنند زياد اتفاق مي افتد كه كارهاي اين متفكر را همچون وحي منزل تكرار مي كنند. انگار تكرار عبارات مهم، دشواري هاي تحقيق را محو مي كند. انگار براي حل هر مسئله اي به شيوه اي كه سكت هاي پروتستان از كتاب مقدس استفاده مي كنند،ماركس راه حل را به ما داده باشد. اين در نظر من مذهبي يا حتا فاشيستي ست. اگر اينچنين بود قرائت ماركس امروزه جالب توجه نمي بود"(16). آنچه اهميت دارد "تاييد كردن ماركس" نيست بلكه "به شيوه ي او رفتار كردن است." و آن كمك گرفتن از تئوري او براي بناي تئوري هاي ديگر، استفاده از روش او بعنوان ابزاري براي كشف، تحليل و توضيح پديده هاي جديد، و ناشناخته در زمانه ي ماركس، است.

1) Henri Lefèbvre, "Sociologie de Marx ", Ed. P.U.F. 1974.

(2) Karl Marx, Introduction à la " Contribution à la critique de l'économie politique ", 1859, Ed. du Progrès, Moscou, 1978.

(3) Karl Marx, " La Sainte famille ", 1845, cité par M. Rubel dans "Pages de Karl Marx ", tome 1, Ed. Payot, 1970.

(4) Marx, " L'idéologie allemande " (1846), Ed Sociales 1978.

(5) H. Lefèbvre, op. cit.

(6) Thèse XI dans " Thèses sur Feuerbach ", 1845.

(7) Marx/Engel, " L'idéologie allemande ".

(8) Ernest Mandel, " Introduction au marxisme " 1983.

(9) Marx, " Misère de la philosophie ", 1847, Ed. Sociales, 1946.

(10) Lénine, " La grande initiative ", cité par Marta Harnecker, " Les concepts élémentaires du matérialisme historique ", Ed. Contradictions, 1974.

(11) Marx/Engels, " L'idéologie allemande ".

(12) Ernest Mandel, " Introduction au marxisme ".

(13) Jean Gorren, " Sociologie et Socialisme ", Université Ouvrière de Bruxelles, 1951.

(14) Pierre Jalée, " L'exploitation capitaliste ", Maspero, 1974.

(15) Marx, " Le Dix-huit Brumaire de Louis-Napoléon Bonaparte ", cité par Maximilien Rubel, " Pages de Karl Marx ", Ed. Payot 1970.

(16) Marx/Engels, " L'idéologie allemande ".

(17) Michel Miaille, " Une introduction critique au droit ", Ed. Maspero 1978.

۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

مراحل مهم تكامل تاريخي


لوييس ژيل

م. مرادي



در تاريخ تكامل بشر مي توان چهار مرحله را در نظر گرفت. از ديدگاه ماترياليسم تاريخي، هر يك از اين مراحل با يك شيوه ي توليد مطابقت دارد:

1-ماقبل تاريخ، كه از 40000 تا 4000 سال پيش از مبداء تاريخ ما را در بر مي گيرد. شيوه ي توليدي كه با اين مرحله مطابقت دارد كمون اوليه است.

2-عهد باستان، كه از 4000 سال پيش از ميلاد تا 500 سال بعد از ميلاد مسيح را شامل مي شود و در آن شيوه ي توليد برده داري حاكم است.

3-قرون وسطا، كه از 500 تا 1500 بعد از ميلاد را شامل مي شود و در آن شيوه ي توليد فئودال يا سِرف داري حكمفرماست.

4-عصر جديد يا دوره ي معاصر كه از 1500 ميلادي تا زمانه ي ما را شامل مي شود و شيوه ي توليد در آن سرمايه داري ست.

در اينجا مراحل بالا را توضيح مي دهيم و خواهيم ديد كه گذر از يكي به ديگري چطور اتفاق مي افتد.

ماقبل تاريخ و شيوه ي توليد كمون اوليه

گستره ي اين دوره ي چند-ده-هزارساله از پيدايش ِ هوموساپين[1] كه 40000سال مي گذرد و معروفترين نماينده اش انسان كرومانون[2] است، تا نخستين تمدن هاي باستان مي رسد. تبديل انسان اوليه به موجود بشري خود پيش از اين طي دوره اي دو ميليون ساله و از گذر هومو هابيليس[3] به هومو اركتوس[4]، انسان نئاندرتال[5] و سپس هومو ساپين صورت مي گيرد. تفاوت موجود بشر با حيوان در اين است كه او خودش مي تواند وسائل ضروري هستي اش را توليد كند و با اين كار خودش را هم به عنوان موجودي اجتماعي توليد كند. در حالي كه حيوان تماما تحت سيطره ي طبيعت است، موجود بشر به تدريج و به توسط كار جمعي بر طبيعت مسلط مي شود.

جوامع نخستين انساني ِ پيش از تاريخ، در طايفه و قبيله زنده گي مي كردند. و جوامعي بودند كه ماهيگيري و شكار مي كردند. سپس به دامپروري و كشاورزي پرداختند. اين جوامع ابتدايي با توانايي توليدي ِ مختصر و اوليه، در هر روز تنها چيزهايي توليد مي كردند كه نياز هاي روزمره شان را ارضاء كند. افرادي كه اين جوامع را تشكيل مي دادند بر ابزار توليد و توليدات جمعي شان مالكيت جمعي داشتند. آنها بطور مستقيم وضايف و همچنين چيزهايي كه توليد مي كردند را ميان هم تقسيم مي كردند. و اينها كاملا نياز هاي زنده گي و معاش شان را تامين مي كرد؛ هيچ مازادي به وجود نمي آمد. اين خصوصيات گوناگون باعث شد تا ماركس براي تعريف جوامع ِ ماقبل تاريخ از عبارات كمونيسم ابتدايي و اجتماع اوليه[6] استفاده كند. در همين معنا، او براي نشان دادن گوناگوني كمونيسم ابتدايي از عباراتي مانند كمونيسم طبيعي، اجتماع قبيله اي[7]، جامعه ي آسيايي و شيوه ي توليد آسيايي استفاده كند.

عهد باستان و شيوه ي توليد برده داري[8]

دوران باستان از چهار هزار سال پيش از ميلاد مسيح تا قرن پنجم ميلادي را شامل مي شود. و مشخصه ي آن پيدايش قديمي ترين تمدن هاي شناخته شده در دره ي نيل، بين النهرين، در مديترانه، هند، چين و مردمان انها يعني سومري ها، مصري ها، آشوري ها، فنيقي ها، عبراني ها، اعراب، چيني ها، ايراني ها، يوناني ها، رومي ها، سلتيك ها، ژرمان و اسلاو است. و پيدايش تكنيك هاي مختلف (ذوب فلزات، آبياري زمين، اختراع چرخ، كشف اصول رياضيات، هندسه، نجوم و غيره) به انها اجازه داد تا بيشتر از حداقل ِ زنده ماندن شان توليد كنند و به اين ترتيب براي اولين بار توانستند مازاد يا مازاد محصول، توليد كنند. و از اينجاست كه تقسيم طبقات در جامعه پيدا مي شود. وجود اين مازاد ِ هنوز ناكافي براي تامين نيازهاي همه، باعث نزاع هايي براي تقسيم اين مازاد ِتوليد مي شود. و جامعه به ارباب و برده تقسيم مي شود. و اين شيوه ي توليد برده داري ست كه جانشين شيوه ي توليد كمون اوليه مي شود. در اين شيوه، انبوه توليدكننده گان تبديل به بردگان ِكار ِ اجباري و فاقد هر گونه حقوق مي شود. البته منبع اصلي اين توليدكننده گان را زندانيان جنگ تشكيل مي دهند. مالكان ابزار توليد يا همان اربابان در نهايت مالك اضافه توليد يا همان محصول اضافه بر خورد و خوراك ضروري ِ بردگان هستند. مناسبات توليد كه پايه ي اقتصادي جوامع باستان را تشكيل مي داد، مناسبات بين دو طبقه ي اصلي يعني ارباب و برده است. طبقات ديگري هم بودند كه جامعه ي باستان را كامل مي كردند كثل كشاورزان، پيشه وران و تاجران ولي نقش آنها نسبت به دو طبقه ي اصلي كم اهميت تر بود.

با پيدايش جامعه ي تقسيم شده به طبقات، ضرورت وجود دولت يعني دستگاه حكمراني، حقوقي، پليسي و نظامي كه كاركردش تضمين نظم و سلطه ي طبقه ي مالك است، بوجود مي آيد. وجود دولت كه نتيجه ي تقسيم جامعه به طبقات است در جوامع ابتدايي اوليه و بدون طبقه دليلي ندارد. و نخستين شكل تاريخي آن در نخستين جامعه ي تقسيم شده به طبقات، يعني جامعه ي برده داري است. بدين شكل نخستين دولت ها در عهد باستان پيدا مي شوند: دولت امپراتوري فراعين مصر، دولت مونارشي[9] ِآشوري ها، دولت-شهرهاي فنيقي ها و يوناني ها (اسپارت، آتن) و امپراتوري رم. اشكال دولت برده داري بسيار متفاوت بود و با گذر از استبداد مطلقه و جمهوري آريستوكراتي، شامل مونارشي تا جمهوري دمكراتيك مي شد. ولي جداي از تمام اين اشكال، محتواي طبقاتي ِ دولت همان سلطه ي طبقه ي ارباب بر طبقه ي برده باقي مي ماند. حتا در جمهوري دموكراتيك آتن، در عصر با شكوه پريكلس[10] هم ، در جايي كه ظاهرا قدرت، ناشي از تصميمات دمكراتيك شهروندان[11] ي بود كه تنها 10 درصد جمعيت تشكيل را مي دادند، بردگان(50 درصد جمعيت) ، بردگان آزاد[12] و زن ها حذف مي شدند.

جامعه ي باستان چندين بار شاهد قيام بردگان و ديگر قشرهاي استثمار شونده مانند دهقانان فقير بوده است: در يونان در قرن ششم و چهارم پيش از ميلاد، سپس در ايتاليا در قرن دوم و يكم پيش از ميلاد. مشهورترين آنها قيامي بود كه بوسيله ي اسپاتاكوس رهبري شد (سال 71-73 پيش از ميلاد). ولي اين قيام ها هيچ كدام به يك انقلاب اجتماعي، يعني تغيير شكل پايه ي اقتصادي جامعه نيانجاميد. گذر به مرحله ي نوي ِ شيوه ي توليد همچنان به دليل تكامل ناكافي ِ نيروهاي مولد غيرممكن بود. پيشرفت بيشتر تكنيك هايي مانند كشت بوسيله ي شخم و استفاده از نيروي باد و آب، گذر از اين شيوه ي توليد به شيوه ي توليد فئودال را در قرن پنجم ميلادي ممكن ساختند.

قرون وسطا و شيوه ي توليد فئودال يا سِرف داري

سقوط امپراتوري رم توسط هجوم بربرها در ابتداي قرن پنج ام مشخصه ي آغاز قرون وسطا ست كه تا پايان قرن پانزده يعني دوره ي شروع اكتشافات بزرگ علمي و باززايي فرهنگي ِ رنسانس، ادامه داشت. مهاجمان بربر كه با تصاحب زمين هاي اشغالي حالا مالك آنها بودند، مناسبات ملكي جديدي برقرار ساختند و اين زمين ها را مجددا بين خود تقسيم كردند. بر اين اساس طبقه ي جديدي شكل گرفت؛ طبقه ي آريستوكراسي زمين داران[13] يا همان اربابان[14] يا نجيب زادگان[15]. و دهقانان آزاد[16] در برابر ناامني اي كه تهديدشان مي كرد خود را تحت حمايت نجيب زادگان در آوردند. و اين چنين قلمرو اربابي قرون وسطا شكل گرفت. زمين هاي كشت شده توسط بردگان در دوره ي روميان هم بسمت نظام سرواژ پيش رفت. اينچنين شيوه ي توليد سرواژيست [17]توسط مناسبات جديد توليد پديدار شد. يعني مناسبات ميان طبقه ي اربابان يا نجيب زاده گان-مالك اصلي زمين و ايزار اصلي توليد- و سرف ها. تفاوت سرف ها با بردگان در آزادي بيشتري بود كه باعث افزايش بهره دهي كاريشان در شرايط جديد توليد مي شد. آنها مي توانستند قطعه ي كوچكي زمين داشته باشند يا حداقل از آن استفاده كنند. آنها همچنين مي توانستند مالك مقداري از ابزرا توليد باشند. ولي در هر صورت زير دست اربابي بودند كه اضافه توليد آنها را غارت مي كرد[18]. و بدين ترتيب سلسله مراتب جديد قدرت توسط سران ِمهاجمان بربر كه خود را شاه[19] مي ناميدند و اربابان كه نماينده ي صاحب اختيار آنها بودند برقرار شد. جداي از اين تفاوت ها، عملكرد دولت فئودال حفظ منافع طبقات صاحب امتياز ، چه نجيب زاده گان و چه روحانيت[20] در سلطه بر سرف ها و تصرف اضافه توليدي كه از كار آنها حاصل مي شد، بود. اربابان و سرف ها دو طبقه ي اصلي جامعه ي فئودالي بودند. ولي در جامعه ي فئودالي طبقات ديگري هم وجود داشتند مانند پيشه وران( يا همان صنعتگران ِكوچك)[21] و تاجران. اين طبقات مياني تا قرن سيزده كه به واسطه ي رشد فزاينده ي پيشگامان پرولتاريا يعني توده ي جمعيت روزمزد، خدمه و سلب مالكيت شده گان ، طبقه ي جديدي به نام بورژوازي از انها متولد شد، نقش كمتري داشتند. به مانند جامعه ي باستان، گذر از جامعه ي فئودالي هم بواسطه ي نزاع طبقات، طغيان ِسرف ها، و طبقات مردمي ِشهر ها، شورش دهقانان در فرانسه ي قرن چهارده كه به نام ژاكري[22] شناخته مي شود، جنگ دهقانان در آلمان در قرن شانزدهم[23] و غيره، ممكن شد. و به توسط همين نزاع ها در بطن جامعه ي قرون وسطايي شرايط واژگوني ِ انقلابي ِ شيوه ي توليد ِفئودال و گذر به سرمايه داري ممكن گرديد.

با پيشرفت ِصنعت و تجارت، نهادهاي فئودالي مانند ِحقوق كمرگي در املاك ِ اربابان، ماليات، و مزاياي صنفي مانعي در برابر توسعه ي آنها بودند. اصناف كه از اساس بعنوان ارگانيسم دفاعي براي پيشه وراني بودند كه آزادانه گروه بندي شده بودند، تمايل داشتند تا براي حفظ قدرت انحصاري[24] فعاليت هايشان در برابر آزادي ِتجارت به سازمان هاي مستحكم تري تغيير شكل دهند. همين ها در دوران سلطنت مطلق، و در دست حكومت، تبديل يه سازمان هاي شدند كه تحت فشار حكومت ابزارهايي بودند براي كنترل زنده گي اقتصادي و گرفتن ِ باج و ماليات. لوييس نهم در فرانسه، در پايان قرن هفده دستور ي داده بود كي طي آن تمام پيشه وران ِ آزاد مجبور بودند تحت اصنافي متمركز شوند. البته اين اصناف بعد از انقلاب 1789 ملغي شدند. قانون لو شاپوليه[25] در سال 1791 آنها را ملغي اعلام كرد. همچنين هرگونه اعتصاب و ايجاد اتحاديه هاي كارگري را به نام ليبراليسم اقتصادي[26] منع كرد.

اصناف كه بعنوان نهادهاي واپس گرا كه محل تجمع استاد و شاگرد، يا همان كارگر و كارفرماي يك حرفه بودند، مانع توسعه ي اقتصادي مي شدند. منافع متضاد كارگر و كارفرما، كه در بطن ِ قرون وسطا هم بوجود آمده بود، همراه با اصناف با عث پيدايش انجمن هاي كارگري تحت عنوان انجمن هاي برادري و رفاقت[27] شد؛ اين انجمن ها اجداد سنديكاهاي كارگري هستند. كه با تبديل شدن خصومت[28] ميان كارگر و كارفرما به خصومت اصلي ِجامعه ي سرمايه داري متولد شدند. وارثان معاصر اصناف، شكل هاي مختلف شراكت يا انجمن هاي كار در سطح شركت ها يا دولت، امروزه همان نقش كنترل و دخالت در نظم اجتماعي نيروهايي را دارند كه با خواسته هاي مخصوص به خود، امروزه خطري براي اش محسوب مي شوند

عصرجديد و دوره ي معاصر؛ از 1500 تا روزگار ما

در درون اين دوره مي توان يك ميان-دوره را تشخيص داد؛ بين 1500 تا 1750 يعني گذر از دوره ي پيشين به انقلاب صنعتي. دوره ي كاوش ها ي بزرگ و اكتشاف قلمروهاي جديد و توسعه ي تجارت، و جاي گذاري پايه هايي كه بر آن جامعه ي صنعتي سرمايه داري بنا شد. در پايان اين دوره است كه صنعت بزرگ متولد مي شود. و از اين پس در نزاعي گسترده با شيوه هاي قديمي توليد كه توسط انقلاب ِ اجتماعي جارو شده اند، قرار مي گيرد.[29] طبقات ممتاز گذشته توسط خيزش مطالبه جويانه و جمعي ِطبقات ديگر واژگون مي شود. يكي از اين طبقات انقلابي بورژوازي ست، كه برآمده از پيشرفت نيروهاي توليدي ِجديد است و با بدست گيري ِ جهت خيزش اجتماعي، بعنوان طبقه ي حاكم بر جامعه ي جديد، معرفي مي شود. و طبقه ي كارگر مزدبگير كه نتيجه ي طبيعي توسعه ي صنعتي ست، بعنوان دومين طبقه ي اصلي جامعه ي سرمايه داري پديدار مي گردد.

مناسبات جديد توليد كه مشخص كننده ي شيوه ي توليد سرمايه داري اند، مناسباتي اند كه در آنها كارمزدي و سرمايه با هم رو در رو و تركيب مي شوند: مناسبات ميان بورژوازي مالك ابزار توليد و محصولات كار ِكارگر و طبقه ي كارگران مزد بگير كه غير از نيروي كار خود چيز ديگري براي عرضه به بازار ندارند. با گذر از كار برده و كار سِرف به كار مزدي مي رسيم. به شيوه ي جديد تخصيص توليد كه ماركس در حالت توليد سرمايه دارانه به آن نام ارزش اضافه مي دهد. اصل برابري حقوق همه ي شهروندان يكي از نتايج اصلي انقلاب دموكراتيك بورژوايي ست ولي براي اكثريت جامعه در عمل به معناي دريافت حداقل معيشت است. چرا كه در غير اينصورت نيروي محركه ي اين سيستم كه سود يا منفعت شخصي است تهديد خواهد شد.

همانند جامعه ي باستان و جامعه ي فئودال، در جامعه ي سرمايه داري نيز طبقات مياني مانند پيشه وران، دارندگان حرفه هاي آزاد، زارعين كوچك كامل كننده ي آنند. ولي نقش آنها به نسبت دو طبقه ي اصلي، از ديدگاه تكامل اجتماعي در درجات بعدي اهميت قرار دارد. و به همين ترتيب انواع عيني دولت مي توانند در هر كشور يا دهه اي به ميزان قابل توجهي متغير باشند؛ رژيم دمكراسي پارلماني، رژيم جمهوري با تمركز قدرت در دست رييس جمهور، رژيم توتاليتر نظامي با حذف كامل آزادي هاي دمكراتيك، و غيره.؛ اما محتواي طبقاتي دولت تغييري نمي كند: سلطه ي طبقه ي بورژوا و سلطه ي سرمايه بر كار. سلب مالكيت كردن از بورژوازي توسط قدرت فاشيستي موسوليني در سال هاي 1920 در ايتاليا، يا توسط حزب نازي ِ هيتلر در آلمان سال 1933، فقط راهي بود براي تضمين رژيم اقتصادي مالكيت خصوصي ابزار توليد و اقتصاد آزاد. در جامعه ي سرمايه داري به مانند تمام جوامع پيشين اشكال سياسي ِمتفاتي براي تضمين فقط يك شكل از سلطه ي طبقاتي وجود دارد.

در دوران سرمايه داري اي كه اينچنين از 1750 تا روزگار ما ادامه دارد مي توان دو فاز (حالت، مرحله) را تشخيص داد. نخست از 1750 تا پايان قرن نوزده، دوره ي ظهور سرمايه داري هاي ناسيوناليستي بنا شده بر اساس بنگاه هايي با ابعاد كوچك. و فاز دوم كه از آغاز قرن بيستم تا روزگار ما ادامه دارد و در جريان آن سرمايه داري خود را به عنوان يك سيستم جهاني بر اساس فعاليت بنگاه هاي انحصاري و چند مليتي، مستقر كرده است. ماركسيسم فاز نخست را بعنوان مرحله ي تدريجي و پيش رونده ي سرمايه داري، يعني سرمايه داري رقابتي در نظر مي گيرد. و فاز دوم را بعنوان مرحله ي پيشرفته ي سرمايه داري مي داند؛ آنجا كه تمركز گسترش يابنده ي مالكيت خصوصي ِ ابزار توليد با خصوصيت هرچه بيشتر اجتماعي شونده ي توليد، وارد نزاع مي شود. اين نزاع ميان نيروهاي مولد و مناسبات توليد، و خصومت افزايش يابنده ي ميان طبقات، نشانه اي از اين است كه سرمايه داري به مانند شيوه هاي توليد پيش از آن رسالت تاريخي خود را انجام داده و بشكل عيني ضرورت گذر به مرحله اي بالاتر را آماده مي كند.


[1] Homo sapiens در لاتين به معناي انسان عاقل

[2] l'homme de Cro-Magnon كه حدود 35000 سال پيش به اروپا وارد شد. داراي جثه ي بزرگ. و طول اش از 1.80 تا 2 متر هم مي رسيد.

[3] l'homo habilis كه 2.5 يا 1.8 ميليون سال پيش در شرق و جنوب افريقا مي زيست.

[4] l' homo erectus كه در آسياي شرقي و مركزي مي زيست

[5] l' homme de Néanderthal بين 25000 تا 28000 سال پيش در اروپا و آسياي شرقي مي زيست

[6] Communauté primitive

[7] collectivité tribale

[8] در رابطه با مورد ايران رجوع كنيد به: كاتوزيان، اقتصاد سياسي ايران،نشر مركز،ص ص6-55

[9] monarchieرژيم سياسي اي كه در آن فقط يك نفر حاكم است. و سلطنت موروثي ست.

[10] Périclès دولت-مرد آتني و رهبر دموكرات ها در سال 461 پيش از ميلاد كه بمدت سي سال با انتخاب شدنش بعنوان صاحب منصب دولتي ، يونان را به اوج قدرت نظامي و گستردگي فكري و هنري رساند.

[11] citoyen

[12] les métèques

[13] l'aristocratie foncière

[14] seigneurs

[15] nobles.

[16] در قرون وسطا دهقانان به دو گروه دهقانان آزاد و سرف ها تقسيم مي شدند. سرف ها كاملا تحت سلطه ي ارباب بودند و روي زمين هاي اربابي كار مي كردند. و هيچ گونه حقي بر زمين نداشتند. براي اينكه سرف ها انسان آزاد شوند، بايد آزادي ِ خود را از ارباب مي خريدند و يا اينكه كشيش مي شدند! اگر هم مي توانستند به شهر فرار كنند آزاد مي شدند. اين پديده تقريبن تا قرن نهم ادامه داشت.

البته دهقانان آزاد هم چندان تفاوتي با سرف ها در ميزان كار و شرايط زنده گي نداشتند. مهم ترين خصوصيت شان، وابسته نبودن شان به زمين بود و در نتيجه با زمين خريد و فروش نمي شدند.

[17] در تفاوت ميان برده و سرف ذكر يك نكته ضروري ست و آن اينكه اگر چه كلمه ي سرف از servus لاتين به معناي برده مي آيد، اما با برده تفاوت دارد؛ يك سرف امكان ازدواج داشت. مي توانست در دادگاه شهادت دهد و در كل اعمالش آزادتر بود. مثل برده اسير نبود ولي كاملا وابسته به زمين و ارباب بود. و حتا فرزندان او هيچ حق انتخاب نداشتند و در صورت امكان فقط ارباب آنها عوض مي شد.

[18] براي بحث بيشتر در اشكال مختلف اضافه توليد كشاورزي، رجوع كنيد به : ارنست مندل، رخساره هاي اقتصاد در روند تكامل اجتماعي، انشارات مازيار، 1358، ص ص 119-115

[19] roi

[20] روحانيت در قرون وسطا همان قدر كه اربابان و شاه، قدرت داشت. و به شكل هاي مختلف- در ازدواج ها ،در مرگ ها و غسل تعميد متولدين -در دولت نقش داشت. آموزش-خواندن و نوشتن- هم در دست روحانيت بود. اسقف ها تقريبن اداره ي تمام ِامور شهر ها را در اختيار داشتند؛ ماليات ها و عوارض. و با نويد زنده گي ِابدي در كوچكترين حوزه هاي زنده گي زميني دخالت مي كردند. و از شاه تا بي ارزش ترين مردم را تقديس و تكفير مي نمودند.

[21] پيشه وران به نسبت سرف ها و حتا دهقانان آزاد وابستگي كمتري به طبقه ي اراف داشتند. در نتيجه اضافه توليد شان بطور كامل غارت نمي شد و همين امر آنها را به نسبت سرف ها در نزاع طبقاتي دورتر از اربابان قرار مي داد.

[22] شورش دهقانان فرانسوي عليه اربابان در 1358. از آن پس شورش هاي دهقاني به همين نام شناخته مي شوند.

[23] جنگ دهقانان آلماني، در سال هاي 1524 و 1525 در جنوب آلمان، سويس و آلزاس كه به قيام آدم معمولي هم شهرت دارد.

[24] monopolie

[25] –قانوني که در فرانسه تحت عنوان آزادي تجارت و صنعت در ١٧ ژوئن ١٧٩١ به تصويب رسيد. اين قانون هرگونه تشكيلات كارگري از جمله اتحاديه هاي صنفي و همينطور اجتماعات دهقاني را منع مي كرد. در واقع اين قانون براي بورژوازي امكاني بود تا از خطرات احتمالي متحدين ديروزش اجتناب كند. مي توان گفت كه صدور اين حكم بعد از اعتراضات كارگران و درخواست براي افزايش حقوق شان در همان سال بود.

[26] ليبراليسم اقتصادي كاربرد عملي انديشه هاي ليبرالي در اقتصاد است. و با اعتقاد به آزادي هاي اقتصادي مثل آزادي كسب و كار، آزادي انتخاب مصرف كننده، آزادي كار و غيره، نقش كم تر دولت در اقتصاد را در افزايش رفاه شهروندان موثر مي داند.

[27] Compagnonnages شاخه اي از جنبش كارگري فرانسه

[28] antagonisme

[29] براي مطالعه ي چگونه گي انقلاب صنعتي و نقش آن در تغيير شكل مناسبات اجتماعي و اقتصادي در سرمايه داري رجوع كنيد به : انقلاب صنعتي، اشتن، ترجمه ي احمد تدين،انتشارات علمي و فرهنگي